در این مقاله قصد داریم به موضوع بسیار مهمه باور ها بپردازیم که باعث می شود با تغییر باورها،زندگی ما تغییر کند.قبل از اینکه به موضوع باورها آگاهی داشته باشم همیشه این گونه سوالات ذهنم را درگیر می کرد و از خودم می پرسیدم که:

چرا عده ای ثروتمند هستند و عده ایی فقیر؟چرا بعضی ها سالم هستند و بعضی ها بیمار؟چرا برخی انسان ها شاد و خوشحال هستند و بعضی ها افسرده و ناراحت؟چرا بعضی ها ازدواج موفق دارند وبعضی ها در ازدواج شکست میخورند؟

اینها سوالاتی بودند که ذهن مرا مشغول خود کرده بود و با خودم فکر می کردم که انسان ها  که نزد خداوند برابرند پس چرا عده ایی از زندگی خود راضی اند و عده ایی ناراضی اند؟

شاید شما هم برایتان این سوال ها پیش امده است که چره فرقی بین انسان ها وجود دارد که یکی موفق است و دیگری ناموفق؟

همه انسان ها که از لحاظ ذهنی و عصبی و جسم که به یک شکل افریده شده اند پس تفاوت در چیست؟

آیا تفاوت در محل تولد، فرهنگ مختلف یا داشتن خانواده ثروتمند یا فقیر است؟آیا اینها میتواند جواب درست باشد؟

فکر نکنم این طور باشد چون خیلی از افردی هستند که از فقر به همه چیز رسیده اند و خیلی ها هستند که از ثروت به وررشکستی رسیده اند!

چرا در یک کلاس که همه چیز برابر است برحی شاگرد اول می شود برخی تجدید می شوند؟علت در ای کیو آن ها دارد؟

اگر شما هم این گونه سوال هایی دارید و جوابش را نمیدانید لطفا ادامه مقاله را بخوانید.

تنها فرق بین انسان ها تفاوت در باورهای انهاست.کسی که از پول این باور را دارد که پول چرک کف دسته هیچ وقت ثروتمند نمی شود ولی اگر از پول این باور را داشته باشد که پول بهترین نعمت حداست او حتما ثروتمند می شود

این باور ها هستند که تعیین میکند ما انسان موفق باشیم یا نا موفق،ثروتمند باشیم یا فقیر،اعتماد به تفس داشته باشیم یا نداشته باشیم و…

 

باورها چگونه شکل می گیرند

 

 

همه انسان ها به یک شکل به دنیا می آیند وبدون هیچ گونه فکر وباور ی.باورهای ما از پدر و مادر و معلم و تلوزیون و اطرافیان شکل می گیرد.

به عنوان مثال وقتی برای اولین بار به  بخاری نزدیک شدیم و به آن دست زدیم و از گرمای آن دستمان آسیب دیید این باور در ما شکل گرفت که بخاری داغ است و میتواند به من صدمه بزند.

یا وقتی مورد تشویق خانواده قرار گرفتیم این باور در ما شکل گرفت که چقدر من مهم هستم که دیگران مرا تشویق میکنند.

 

باور های ما از طریق یک کامپیوتر بسیار عظیم قدرتمند که در وجود ماست شکل می گیرد و این کامیپوتر همان ضمیر ناخود اگاه ما است.که میتواند تحولی عظیم در انسان به وجود اورد اگر نحوه برنامه ریزی مجدد آن را بدانیم.

 

هر اختراعی یا هر تحولی که در نیا شکل گرفته است ابتدا با فکر آغاز شده است و فکر اولین  قدم برای رسیدن به هر دستاردی است از این رو دز قرآن کریم در مورد فکر این گونه ارزش داده شده است:

((یک ساعت فکر کردن معادل ۷۰ سال عبادت است))

علت اینکه همه انسان ها نمی توانند خوب فکر کنند  و عمل کنند این که است آنها باور های خوب در خود ندارند چون که قکر از نظام باور های یک انسان عا دستور می گیرد.

قانون زندگی قانون باور هاست.باور های عالی سرچشمه همه موفقیت هاست.

نقش باور ها را این گونه در نظر بگیرید

فرض کنید شما یک کامپیوتر دارید و می خواهید برنامه ایی را نصب کنید.اگر این برنامه خوب باشد میتوایند به شکل بهتری استفاده کنید ولی اگر دارای ویروس باشد هم به کامپیوتر شما ضرر می رساند و هم نمیتوانید از ان بهره ببرید.

باور های ما هم اینگونه هستند اگر خوب باشد میتواند زندگی را برای ما لذت بخش کنند ولی اگر باورهای مخرب داشته باشیم نمی گذارند از زندگیمان لذت ببریم که هیچ ،در اضافه هم مشکلات زیادی را برای ما فراهم میکند.

باور های ما از یک فکر شروع می شود و با تکرار مداوم آن فکر در ما باوری ایجاد می شود.

دوباره به مثال کامپیوتر برگردیم اگر برنامه ایی را فقط داخل کامپیوتر قرار دهیم احتمال اینکه کار نکند بسیار زیاد است

برای اینکه آن برنامه کار کند باید آن را در کامیپوتر نصب کنیم.افکار ما هم همین طور هستند . باید آن را در ضمیر ناخوداگاه خود نصب کنیم تا جزئی از باور های ما بشود تا ما بتواینم از نتیجه نصب فکرمان استفاده کنیم.

اگر ما باور های خوب از خود داشته باشیم در این صورت هم میتواینم افکار خوبی داشته باشیم و این افکار خوب در ما ایجاد روحیه خوب میکند و این روحیه خوب در ما افکار خوب تر و این افکار خوب تر در ما روحیه خوب تر ایجاد می کند و این چرخه ادامه پیدا می کند و این یعنی تحول یک انسان با تغییر باور شکل گرفت.

 

چگونه باور هایمان را تغییر دهیم

 

برای تغییر باور ها چندین روش وجود دارد که در ادامه به چند نمونه اشاره خواهم کرد

با تمر کز کردن ذهنی و فیزیکی

انسان ها قدرتی دارند به نام تمرکز که میتواند از دلایل ایجاد باور شود.وقتی ما به چیزی تمرکز می کنیم مثلا یک گل ضمیرناخودآگاه ما اطلاعاتی را در یافت می کند و بعد از پردازش کردن آن اطلاعات تغییراتی را در افکار و روحیه ما ایجاد می کند، به عنوان مثال روحیه را شاد ترمی کند و باوری در ما میسازد که زندگی چقدر زییاس و

اگر به جای یک گل به چیزی د یگری مثلا به صحنه دلحراش تصادف تمرکز کنیم .ضمیر ناخوداگاه ما اطلاعاتی را از طریق حواس پنجگانه در یافت می کند و آنهارا پردازش می کند و باز هم تغییراتی را در ما ایجاد می کند، و  روحیه ی ما را خراب تر و باوری ایجاد میکند که زندگی چقدر بد  است.

تمرکز کردن هم میتواند به صورت فیزیکی باشد هم میتواند به صورت ذهنی.

تمرکز روی خاطرات خوب میتواند انسان را شاد تر کند.لطفا همین حالا به یکی از بهترین خاطراتی که دارید فکر کنید و برای خودتان چند دقیقه مجسم کنید.

 

شما بی اختیار دارید لبحند می زنید و احساس خوبی دارید.من از کجا میدانم؟چون تمرکز به نکات مثبت زندگی ،انسان را شاد تر و روحیه او را بهتر می کند و

اگر به حای فکر کردن به خاطرات خوبتان به بدترین اتفاقی که برایتان افتاده است فکر کنید در این صورت روحیه  شما بدتر و حتما ممکن است ساعاتی افسرده شوید.

یک لحظه به افرادی که میشناسید فکر کنید و میبنید که کسی که دائما از چیزهای منفی و خاطرات بد صحبت می کند همیشه افسرده و زندگیش چندان خوب نیست ولی کسی که دائما از نکات مثبت صحبت می کند و همیشه شاد و خوشحال است زندگیش به مراتب بهتر از فردی است که منفی نگر است.

ما از طریق این خاصیت ضمیر ناخود آگاه میتوانیم باور و روحیه خوب را همیشه در خود نهادینه کنیم و از شما میخواهم که مرتبا  روی خاطرات خوب  با خیالپردازی های زیبای آینده  تمرکز کنید تا از این طریق باور های عالی در شما ساخته شود.یکی از خبر خوب هم این است که اگر شما این کار را به مدت ۲۱ یک روز متیا انجام دهید این کار به حزئی از عادت های شما تبدیل می شود و همیشه نا خودآگاه نکات مثبت و خاطرات خوب را در ذهن خود پرورش می دهید و این میتواند برای شما بسیار عالی باشد.

 

از طریق سوال پرسیدن

سوال پرسیدن از خود یکی از راه های ایجاد باور ها هستند.در اوایل گفتیم که باور ها هستند که انسان ها را از یکدیگر متفاوت می کند. در اینجا اغلب سوالاتی که افراد فقیر و نا موفق از خود می پرسند این گونه است:

چرا من؟؟ چرا این بلا باید سر من بیاد؟چرا کار پیدا نمیشه؟ چرا بازار خرابه؟ چرا و چرا….

همش دارند از اوضاع شکایت می کنند و خودشان را قربانی شرایط می دانند وهیچ گونه تلاشی برای اینکه از این اوضاع خارج شوند نمی کنند و بر این باورند که کسی بیاید و مشکل انها را حل کند یا برایشان کاری را انجام دهد .

ولی افراد موفق و ثروتمند این گونه از خود سوال نمی پرسند که چرا من؟

انها این گونه سوال می پریند که چگونه میتوانم ثروت زیادی را کسب کنم؟ چگونه است که من خوشبختنم؟

چگونه است که همه چیز بر وفق مراد من پیش می رو؟

 

چرا به جای چگونه؟؟

وقتی ما از خود سوال می پرسیم که چرا من بدبختم، ضمیر ناخودآگاه ما  علت هایی پیدا میکند که جواب سوال ما را پیدا کند و برای ما اثبات کند که چرا بدبختیم.در این صورت روز به روز بر بدبخت های ما افزوده می شود تا جواب آن سوال را بهتر درک کنیم که چرا بد بختیم.

ولی اگر بپرسیم که چگونه میتوانم خوشبختر شوم ضمیر ناحود اگاه ما شروع می کند به جستجو کردن عواملی که میتواند ما را خوشبخت کند ،آن را در زندگی ما می آورد تا جواب سوالی را که پرسیده ایم داده باشد و این طور می شود که ثروتمندان روز به روز ثروتمند تر می شوند وفقیران روز به روز فقیر تر می شوند.

جملات تاکیدی مثبت

 

وقتی ما جمله مثبتی را مثل من واقعا انسان بی نطیری هستم را تکرار می کنیم یا  مینویسم در واقع اطلاعاتی را به ضمیر ناخوداگاه خود ارسال می کنیم و ضمیر ناخوداگاه ما آن اطلاعات راپردازش میکند و بعد از آن جمله را حزئی از باور های ما میکند.وقتی برای اولین بار حمله ای را تکرار کنیم به احتمال زیاد مورد پذیرش ضمیر قرار نگیرد و باید به تعداد زیادی ان جمله را تکرار کنیم تا مورد پذیرش قرار بگیرد.

جملات تاکیدی می توانند منطق را کنار بزنند و به صورت انتقادی، ذهن خودآگاه تان را به طور مستقیم با ذهن ناخودآگاه تان، دوباره برنامه ریزی کند و باورهای منفی تان را از درون به باورهای مثبت و سازنده تبدیل کنند.

 

۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *